تبليغاتX
سُـــــــــــــکر






هذا من فضل ربّي...

تولدي نو...

خواستم بگم اين نتيجه، بدون همراهي‌ و دل‌گرمي‌هاي بزرگواراني مثل شما، ميسر نمي‌شد!

(اگر خدا نمي‌خواست!)



جز تو ما را هوای دیگر نیست...

قال امیرالؤمنین -علیه‌السلام-:

انّ لله -تعالی- شراباً لأولیائه؛

اِذا شَرَبوا، سَکروا؛

و اِذا سَکروا، طَرَبوا؛

و اِذا طَرَبوا، طابوا؛

و اِذا طابوا، ذابوا؛

و اِذا ذابوا، خَلَصوا؛

و اِذا خَلصوا، طَلَبوا؛

و اِذا طَلَبوا، وَجَدوا؛

و اِذا وَجَدوا، وَصَلوا؛

و اِذا وَصَلوا، اتّصَلوا؛

و اَذا اتّصَلوا، لافرق بینهم و بین حبیبهم...


ادامه مطلب




  • آن سال‌ها هنوز این دیوار ۱۵-۱۰ سانتی‌ای که به طول ۱/۵ متر و فاصله‌ی ۱ متر از ضریح نبوی کار گذاشته شده، وجود نداشت. پله‌ی کوتاهی جلوی ضریح بود که مأمورین روی آن می‌ایستادند و از ضریح محافظت می‌کردند که مبادا کسی نزدیک آن شود و چندان هم کسی نزدیک نمی‌شد!

زیارت صبح بود و مادر مشغول نماز، و من بی‎خیال‌تر از آن‌که دلم شور دعا و ندبه‌ای را بزند! می‌دانستم نزدیک شدن به آن پله قدغن است اما بی‌هیچ واهمه‌ای -ولی آهسته آهسته و با برانداز کردن اوضاع- جلو رفتم و نشستم روی پله‌ی کنار ضریح! نگاه کردم، دیدم یکی از همان مأمورین به فاصله‌ی ۴-۳ متری از من ایستاده و نگاهم می‌کند ولی تَشری هم نمی‌زند! خودم را روی پله کشیدم و به کتاب‌خانه‌ای که چسبیده به ضریح است، تکیه زدم! و هنوز چشم در چشم همان مأمور! همه‌ی توانم را در دو دیده جمع کرده بودم که بتواند او را برای مدتی آرام نگه دارد و اعتراضی به حضورم نکند.

آرام‌آرام دستم را از لابه‌لای طبقه‌های کتاب‌خانه داخل بردم و به مشبّک‌های ضریح کشیدم! و چشم‌ها، هنوز در مأموریت خویش با شرطه‌ی بانو حرف می‌زد!

یک ربعی به همان منوال گذشت. در این فاصله، همه‌ی سعیم بر این بود که تک‌تک سلول‌هایم را از دورترین نقطه، به سمت دستم که با ضریح گره خورده بود هدایت کنم!

همه چیز خوب پیش می‌رفت تا این‌که خواستم دست دوم را دخیل کنم. گویا دیگر از نگاه و معصومیت کودکانه‌ام کاری ساخته نبود! با اشاره‌ی انگشتش حالی‌ام کرد که «هی هیچی بهت نگفتم، دیگه پُر رو نشو! بدو برو اون‌ور ببینم!»

آن روز، تا خود ِ شب، روی هوا راه می‌رفتم!


  • هر دفعه و در هر سفر، اهمال و بهانه و مشکلی بود که داغ بالا نرفتن از کوه نور و رسیدن به غار حراء را که بر دلم مانده بود، تا وطن یدک می‌کشیدم! سفر آخر، عهد کردم که این‌بار هر طور شده بروم.

زیارت دوره تمام شده بود و کاروان قول داد که امشب ساعت فلان، آماده باشید تا هر کسی خواست برویم غار حراء. و من، زودتر از همه آماده نشسته بودم پشت درب! از وقت تعیین شده، دقیقه‌دقیقه می‌گذشت اما خبری از هیچ‌کسی نبود. کسی هم سراغی از ما نمی‌گرفت. یک ساعتی که گذشت، ناچاراً با اتاق مدیر کاروان تماس گرفتم. خواب بود! گفت «نمی‌ریم»...پرسیدم «چرا؟» جواب شنیدیم که «گفتن عرب‌ها یک‌سری میمون وحشی تربیت کردن و رها کردن روی کوه نور که وقتی زائرین می‌خوان برن بالا، بهشون حمله کنن»... !!! ... کاش حداقل می‌گفتند تک‌تیراندازهای سعودی بین صخره‌ها کمین گرفته‌اند و قربةالی‌الله به قصد کُشت می‌زنند! به همین راحتی قضیه میمون‌ها را مطرح کرد و شب بخیری گفت و خدانگهدار!

هرچه که بود، قطعاً خطر این میمون‌های باصطلاح وحشی ِ تربیت شده، از کفار قریش آن روزگار که بیشتر نبود! و حسرت این صعود، هنوز بر دل ما هست!


  • در زیارت‌های منطقه‌ی اُحد، گاهی اصلاً ماجرای جنگ و تکنیک و تاکتیک و دستاوردها و خسارت‎هایش فراموشم می‎شد.

از زمانی که از هتل سوار اتوبوس می‌شدیم تا هنگام بازگشت، چشم خیره بر وجب به وجب زمین می‌شد و، تخمینی که برای بُعد مسافت می‌زد و، گرمای هوا و، بانو و، حسنین -علیهم‌السلام- و، زیارت حمزه سیدالشهدا و، هر دوشنبه و پنج‎شنبه و،...



شاهان کم التفات به حال گدا کنند!

  • مدینه بودیم و زیارت صبح خانم‌ها در بخش روضه. نیم‌ساعتی که گذشت، دیدم خواب بدجوری پایش رو گذاشته بیخ گردنم و فشار می‌دهد! نه می‌توانستم خودم را کنترل کنم و هوشیار باشم، و نه دلم می‌آمد با این محدودیت‌های زیارت بانوان، برگردم هتل و قید زیارت آن روز را بزنم. روی کردم سمت ضریح نبوی و گفتم «یا رسول الله! خودت عنایتی کن و حالی بده و یه فکری برای این خواب من بکن!»

دقایقی نگذشت که دیدم کسی به پشتم می‌زند. برگشتم. پیرزنی بود. گفت «دخترم، می‌شه برای من زیارت جامعه کبیره بخونی؟» اصلاً تا اسم «جامعه کبیره» آمد و یاد حجم ِ دعا افتادم، چنان خوابی از سرم پرید که تا خود شب اصلاً یادم رفته بود خواب یعنی چه!


  • قول گرفت به ازای اطلاعاتی که از مکانی در مدینه در اختیارم قرار می‌دهد، یک زیارت عاشورا به نیابتش در بقیع (یا به بیان صحیح‌تر، پشت دیوار بقیع!) بخوانم. و قبول کردم!

نزدیک حرکت شد و هنوز از آدرس خبری نشده بود. و نهایتاً ختم به عذرخواهی‌اش که «شرمنده؛ نتونستم حاج آقا فلانی رو پیدا کنم و ازش بپرسم و...» و این بدین معنا بود که عملاً قول و قرار ما هم ملغی ‌شده است!

غروب آخر حضور در مدینه و بازگشایی درب‌های ورودی پله‌های بقیع بود. همه چیز را دوره کردم که نکند کسی یا مطلبی از قلم افتاده باشد که، یاد همان شخص و قول و قرار لغو شده‌مان افتادم. کمی با خودم کلنجار رفتم تا نهایتاً به این نتیجه رسیدم «گیرم که اون نتونست؛ تو هم نمی‌تونی که نخوندی و نمی‎خونی؟ کمِت می‌یاد؟ اصلاً تو الان خودت نیستی که؛ پیکی! قرار نبود معامله کنی!»

و عاشورا را به نیابتش خواندم. در سجده‌ی آخرش بودم که یکی از همان شُرطه‌ها بالای سرم آمد و با چوب‌دستی‌اش بر پُشتم کوفت، کوفتنی!

برایم یادآوری شد که این جماعت، به دردانه‌ی رسولشان هم رحم نکردند؛ چه رسد به منی که کنیز ِ کنیز ِ کنیز ِ... کنیزشان‌ام!


  • اولین کاروانی بودیم که رسیدیم مسجد شجره. برعکس سفرهای قبلی که همیشه گوش تا گوش مسجد پُر از زائر و مُحرم بود، این‌بار، فقط ما بودیم و این خلوتی خودش حسّ و حال خوبی داشت تا کم‌کم مابقی کاروان‌ها هم رسیدند.

مُحرم که شدیم و نماز را خواندیم، رفتم سراغ کفش‌هایم که تا قبل از حرکت کاروان، بیرون مسجد را هم سِیر کنم ولی هرچه قفسه‌ی کفش‌هایم را که مشترک با دوستم صاحب شده بودیم گشتم، مال من نبود! قفسه‌های مجاور، جلوی جاکفشی، گوشه و کنار، گشتم همه را. نبود اصلاً! یادم نیست چرا، امّا علی‌رغم این‌که نخستین کاروان ورودی بودیم، اما آخرین کاروان خروجی هم شدیم (یک‌بار دیگر مسجد خالی از زائران مُحرم شد، ولی این‌بار غربت و سکوت بدی داشت...).

به این امید بودم که کسی اشتباهاً برداشته و حداقل وقتی مسجد خالی می‌شود، یک جفت کفش اضافه می‌آید، ولی نبود! حتی یک لنگه! ناچاراً یک جفت دمپایی از داخل مسجد تهیه کردم و راه افتادیم. (راستش الان که این سطور را می‌نویسم، می‌گویم من دمپایی را خریدم به ۱۰ ریال. پس حُکم مُحرم و خرید و فروش و این‌ها چه می‌شده؟ چه ترفندی سوار کردیم آن روز که به خیالمان مشکلی نبوده!؟ یادم نمی‌آید! عمره‌ام سوخت رفته یا راه‌حلی را پیاده کردیم!؟ نمی‌دانم!)

گذشت...

موقع ورود به مسجدالحرام، همیشه کفش‌هایم را همراهم می‌بردم. روز سوم یا چهارم بود که برای تنوع، نبردمش و بیرون، جای مناسبی گذاشتم. از حرم که برگشتم، کفش‌ها نبود! مال همه‌مان یک‌جا بود، ولی کفش من مفقود شده بود! تا سرویس و هتل را پابرهنه آمدم.

به وطن که برگشتم، هرکسی حکایت کفش‌ها را می‌شنید، می‌گفت «اینا نشونه‌اس. یعنی دوباره و زود طلبیده می‌شی». راست و دروغ و بدعت گذاری‌اش پای آن‌هایی که این مطلب را گفتند! ولی در مورد ما مصداق پیدا کرد و مجدد تحویلمان گرفتند و رفتیم!

اما در سفر بعد، هرچه کفش‌هایم را دور و نزدیک و چشم‌بسته این طرف و آن طرف پرت می‌کردم که اصلاً پاره‌پاره بشوند و نباشند دیگر، باز موقع خروج، می‌دیدمشان! نه چیزی گم کردم و نه چیزی جا گذاشتم!

همان سفر هم تاکنون، سفر آخرم شده است! که «شاهان کم التفات به حال گدا کنند»!


ادامه دارد...



مرا روزی مباد آن‌دم که بی‌یاد تو بنشینم

  • کودکان را بیشتر از بزرگ‌ترها دوست داشتم. احساس می‌کردم توجه و عنایت بیشتری شامل حالشان است. گاهی همه چیز را کنار می‌گذاشتم و برای مدتی زُل می‌زدم به‌شان.

ماه رمضان بود و نزدیک نماز عشاء. نشسته بودم روی کوه صفا و داشتم قرآن می‌خواندم. کودکان هم از سر و کله‌ی هم روی کوه بالا می‌رفتند. یکی از بچه‌ها پایش سُر خورد و از کوه آویزان شد! تقریباً همه به نماز ایستاده بودند و کسی کودک را نمی‌دید. هم‌بازی‌هایش هم کَکِشان نمی‌گزید و مشغول کار خود بودند. با صدای ریز و زیر و لجهه‌ی عربی‌‎اش کمک می‌خواست. رفتم جلو، دستم را دراز کردم و کشیدمش بالا. انگار نه که همین چند دقیقه پیش دچار حادثه شده بود، دوباره مشغول بازی شد!

وقتی برگشتم سرجایم، بغضم گرفت. یاد خودمان افتادم که مشغول بازی هستیم که «و ما هذه الحیوة الدّنیا الاّ لهو و لعب...» زمین می‌خوریم و کسی نمی‌بیندمان. ولی او خودش می‌آید و دستمان را می‌گیرد. بلندمان می‌کند. اما از خطر که جستیم، دوباره و با سرعتی بیش، مجدد مشغول بازی می‌شویم!


  • قرار شد بعد از خواب بعدازظهر، برای نماز عصر بریم مسجدالحرام. آماده شدیم. هنوز جلوی درب هتل نرسیده، بارانی گرفت که حتی اگر کسری از ثانیه هم زیرش می‌رفتی، "موش آب کشیده" جلویت لُنگ می‌انداخت!

می‌گفتند این‌جاها یا باران نمی‌آید، یا اگر بیاید سیل راه می‌افتد. راست می‌گفتند!

صبر کردیم باران کمی آرام شود و بعد راهی حرم شدیم. هنوز، باران می‌آمد. کف حرم، داخل صحن، به ارتفاع دو سه بند انگشت آب ایستاده بود. (و این احتمالاً بدین معنی بود که زمینش را شیب‌دار نساخته‌اند!) نامردها نمی‌گذاشتند برویم زیر ِ ناودان طلایی که آن روز، به معنای واقعی کلمه «ناودان» بود و نقش خود را در عمل به خوبی ایفا می‌کرد! ایستادیم به نماز مستحبی. به سجده که می‌رفتیم، بینی‌ها تمام قد در آب ِ کف ِ صحن بود!


  • گفت می‌خواهم سه روز در مدینه و مکه روزه بگیرم. از ما که «ول کن بابا جون! کم می‌یاریم این‌جا، دیگه به هیچ دعا و زیارت و حالی نمی‌‌رسیم.» و از اون که «نه، حتما باید روزه بگیرم. حاج آقا امروز می‌گفت خیلی ثواب داره و خوبه و...»

صبح که می‌شد، صبحانه‌ی ما تمام شده و نشده، به قصد حرم می‌رفت بیرون و تا غروب نمی‌آمد! کلی به حالش غبطه می‌خوردیم که «ببین تو رو خدا، عشق و اخلاص و عبادت چه‌ها که با آدم نمی‌کنه! بعد اون‌وقت مای حیف نون...». تا غروب حرم می‌ماند که با آب زمزم افطار کند و بعد بیاید برای شام.

روزهای آخر سفر برگشت و گفت «ولی بچه‌ها، جداً هیچ خوابی توی عمرم به اندازه‌ی خواب‌های حرم نچسبید!» کاشف عمل آمد که عین آن سه روز را، چیزی حدود هفت هشت ساعت فول (منهای وقت نماز ظهر و عصر) با زبان روزه، تخت در حرم می‌خوابیده!

که اگر نفرموده بودند: «نَومُ الصّائِم عِبادةٌ، و صَمتُهُ تَسبیحٌ، و...» بیش از آن‌چه می‌شد متلک بارش می‌کردیم!

الان کودک چند ماهه‌ای دارد به اسم «سجّاد»! که نام فرزندش را، همان ایام روزه‌داری‌اش با همان خواب‌ها، در عالم رؤیا هدیه گرفت...


ادامه دارد...



تتمه‌جات!

  • سفر اولم بود و، کم سن و سال و، درک و فهم هم که تقریباً هیچ!

روز آخر بود و تا ساعتی دیگر باید به سمت جدّه حرکت می‌کردیم که رهسپار ایران شویم. برای زیارت آخر به مسجدالحرام رفتیم. دقایق آخر، مادر سوال کرد «حجرالاسود رو که بوسیدی، هان؟» و من گیج‌تر از همیشه، «نه!» .فی‌الفور رفتیم سمت حجرالاسود. دو سه تا خانم آن‌جا بودند که حَجر را دوره کرده بودند. مادر پادرمیانی کرد که «ما روز آخرمونه. داریم الان می‌ریم فرودگاه. این بچه هنوز حَجر رو نبوسیده. می‌شه راه بدین بیاد جلو؟» و من جلو رفتم! سرم را داخل کردم. انگار که قالبش باشد، فیکس شد! کیفور شدم و سرمست!

این‌ها را، سال‌های بعد که حتی نتوانستم حَجر را استلام کنم، بیشتر قدر دانستم و افسوس خوردم...


  • مدیر کاروان از روز اولی که مدینه بودیم به بچه‌های کاروان گفته بود که هرکسی بتواند این‌جا قرآن را ختم کند، یک جایزه پیش ِ من دارد!

روزهای آخر مکه، دستم را گرفت که بیا برویم پیش مدیر و بگو که ختم قرآن کرده‌ای و جایزه بگیری! گفتم: «عزیز! این را برای من و توی دانش‌جویی که خودمان را قاطی کاروان‌های دانش‌آموزی کرده‌ایم که نگفته است! برای همان بچه‌های پانزده شانزده ساله‌ی دبیرستانی گفته است که حتی اگر شده به انگیزه‎ی جایزه، بیشتر قرآن بخوانند. و الا من و تو که این‌قدر خرفت شده‌ایم که اگر نخواهیم کاری را بکنیم، سرقفلی بهشت هم به ناممان کنند، نمی‌کنیم!»

فردا که از حرم برگشتم، گفت که آقای فلانی (مدیر کاروان) تماس گرفته و گفته برویم درب اتاقش، کار مهم دارد. وقتی درب باز شد، دستم را سفت چسبید و گفت «آقای فلانی! این هم دو بار ختم قرآن داشته است. همان که گفتم؛ این است!» گیرم انداخته بود! با مدیر کاروان تبانی کرده بودند!

توی دلم گفتم «ببین خدا! خودت هم انگار نمی‌خوای من کار بدون ریا انجام بدم!»

روز آخر سفر، بچه‌های کاروان می‌گفتند مدیر را در بازار دیده‌اند درمانده، که ‌گفته می‌خواهم برای فلانی که قرآنش را ختم کرده، جایزه بخرم ولی نمی‌دانم چه!


  • یکی دو روزی بود رسیده بودیم مکه. از حرم که آمد، با حالت خاصی گفت: «بچه‌ها! من هر کاری می‌کنم، موقع طواف نمی‌تونم نه ذکری بگم، نه دعایی، نه ثنائی؛ هیچی! مدام این شعر علیرضا عصار ورد زبونمه که: «می‌چرخم و می‌رقصم و می‌نوشم از این جام، بی‌خود شده از خویشم و از گردش ایام، این عشق الهی است...» تازه با آهنگش هم باید بخونم!»

از فردایش، برنامه‌ی ما هم به‌هم ریخت و تا یکی دو دور اول، ما را هم به درد خودش دچار کرده بود! هتل هم که می‌آمدیم، هنوز درب اتاق باز شده و نشده، به جای سلام، موسیقی زمینه‌ی همین شعر را می‌زد و بعد حرفش را شروع می‌کرد!


ادامه دارد، شاید!

...